درباره وبلاگ
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
دلبندم!
مرا ببوس و بگذار از هم جدا شویم
زمانی که پیری چراغ رویاهای مرا خاموش می کند
آن بوسه هنوز قلب و روحم را روشن نگاه خواهد داشت...
نوشته شده توسط وصال در شنبه 9 تیر1386 ساعت 4:32 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دوباره تنها شده ام. دوباره دلم گرفته است. چرا هیچ کودکی به من لبخند نمی زند؟
چرا هیچ غنچه ای به یاد من باز نمی شود؟ و هیچ بارانی از ناودان های شکسته ی
خانه ام عبور نمی کند؟
دوباره دلم هوای تو را کرده است. خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.
یادت از بال های فرشته ها بر کنارم می افتد و گل های داوودی لحظه هایم را مترنم می کنند.
به یاد شبی می افتم که تو را در میان شمع ها دیدم.
پروانه ای تو را سرود
و خاکستر شد...
دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.
تو را کجا می توان دید؟
در آواز شباویز های عاشق؟
در چشمان یک آهوی مضطرب؟
در شاخه های یک مرجان قرمز؟
در عطرهای معطر بهاری؟
در سلام دختر بچه ای که تازه نامت را یاد گرفته؟
یا در شعر نیمه تمام شاعری که دیشب برای همیشه سکوت کرد...؟
دلم می خواهد وقتی باغ ها بیدارند برای تو نامه بنویسم
و از سیب هایی که هیچ گاه به دیدنم نیامده اند گله کنم
دلم می خواهد تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.
دوباره تنها شده ام.
کاش می توانستم تنهایی ام را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم.
کاش می توانستم در بیشه ای گمنام زیر سایه ی شمشادها باشم.
کاش می شد همیشه از تو بنویسم...
دوباره شب
دوباره تنهایی
و دوباره خودکاری که با همه ی ابرهای عالم پر نمی شود.
دوباره شب
و دوباره یاد تو
که این دل تنها را بیدار نگاه داشته است...
نوشته شده توسط وصال در شنبه 9 تیر1386 ساعت 12:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
شبنم خاطره هامون روی گونه هامون نشسته
دوباره بغض سکوتم توی تنهاییم شکسته
دوباره نم نم بارون توی اون کوچه ی بن بست
دوباره دلهره ی من واسه یک قلب شکسته
دوباره سر روی دیوار دوباره گریه واسه یار
دوباره معجزه ای که در و روی شادی بسته
کاشکی اون روزهای زیبا برن و دیگه نبینم
که توی اتاق خالی عاشقی تنها نشسته
اشکی از چشام نریزه که بخواد عاشق بمونم
دیگه این چشمای خیسم انگاری اخماشو بسته
نه دیگه دلم نمی خواد واسه تو آواز بخوانم
که تو این عشق کذایی غرورم به گل نشسته ...
نوشته شده توسط وصال در شنبه 9 تیر1386 ساعت 11:56 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
بهار با شکوفه شعله های انار خاطرات رفتن تو را با من می گفت.
اتاق خالی ما روشن بود. دری در دیگر دری روشن بود و تو باز می نوشتی:
سال آینده باز خواهم گشت. حالا هزار سال از سال های آینده می گذرد.
تابستان اما معنی نشستن می داد. معنی آب و سایه ی صنوبران بلند.
معنی شب شمال و ستاره و آهو. معنی چکامه و چای با چراغ شبگردی از حواشی جالیز...
پاییز پروانه ی خسته بر گلبرگی باز مانده از پاییزی دیگر...
... و زمستان
که باز خطی از خیال تو رسید:
" سال آینده باز خواهم گشت..."
نوشته شده توسط وصال در جمعه 8 تیر1386 ساعت 9:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
یه روزی دلم رو دادم به نگاه بیقراری
اون روزم بود مث امروز با بارونای بهاری
چشامو رو دنیا بستم رفتم اونجا که دلم بود
دلمو به خاک سپردن یه جا اون گوشه کناری
انگاری نمی دونست من واسه چی پیشش می موندم
نمی دونست که دلم رو داده بودم به نگاری
مثل یک عقربه ی تند همیشه دورش می گشتم
چرخشم بود مث امروز حرکت وایره واری
مثل بارون بهاری روحشو تازه می کردم
اون می گفت رگبار تندی هوس بارونو داری
یادمه تو خاطراتم یه روزی ازش گذشتم
زیر لب با خنده گفتم: اینم عشق یادگاری...
نوشته شده توسط وصال در جمعه 8 تیر1386 ساعت 9:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سال های پیش بشنیدم گلی مغرور و ظاهر پاک بود
آن گل زیبــا به زیبــایی خــود ادراک بــــود
پیش رفتم تا ببینم رمز زیبایی کجاست
سرخی گونه ش به وام و نشئه ی تریاک بود
گوش بر حرفش سپردم حرف زیبایی نداشت
گرچه از زیبایی اش دل ها به پیشش چاک بود
یک نگه کردم به برگش یک نگه بر پیکرش
جز خودش هر جا بدیدم چهره ها غمناک بود
گفتمش بر من نگه کن نیم رخ کرد و بگشت
در نگاهش برقی از خود خواهی ضحاک بود
رفتم از پیشش شنیدم در همان دم ناله ای
آه از آن ناله چه غمگین و چه وحشتناک بود
کودکی تا من برفتم در پی ام افتاده بود
پای را بر گل نهاد کودک ز گل بی باک بود
عمر گل شد بر سر پروانه ای چون من تمام
سهمش از این زندگانی یک دو مشتی خاک بود ...
نوشته شده توسط وصال در سه شنبه 18 اردیبهشت1386 ساعت 6:45 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
این دو سه خط مطلبم راوی پیمان توست
شام غریبان من در شب هجران توست
زین دل تنگم گذر ای نگهت پر شرر
من ز تو آشفته ام شهر که مهمان توست
عشق مبارک قدم پای به قلبم نهاد
زمزمه ای در سرم از دل حیران توست
روز و دو شب در سرم یاد نگاه تو بود
از سر آن شب به بعد جان می عرفان توست
گر نگهی از سر دل به دلم افکنی
جان و دل و پیکرم جمله به فرمان توست
زین دل تنگ و سیه یک نفس آید برون
این نفس آید چه کار جان که به دستان توست
جام نگاه تو را کس نتوان سر کشید
چون دل آشفته ام ساقی چشمان توست
پای به قلبم بنه مست و خرابم بکن
کز سر انگشت من تا به سرم آن توست
شمع شدم بر رهت شعله شدی بر دلم
نفرتم آموختن شب چره ی جان توست
گر که تو خواهی روم تا به دیار عدم
کین دل و فرخ تنم تحفه به زندان توست
نوشته شده توسط وصال در یکشنبه 9 اردیبهشت1386 ساعت 4:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها